|
● درست یا غلط! چه کسی میداند درست یا غلط یعنی چه؟ با چه معیاری ما میخواهیم درست یا غلط قضیه را تعیین کنیم. مثال میزنم! فکر کن که جناب آقای a جناب آقای b را بکشد! حال مجازات قاتل چیست! در صورت ساده ی مسئله جواب مجازات است! اما از کجا معلوم که این قتل سال ها به صد ها هزار کمک به جامعه ی بشری نکند؟ ازکجا معلوم که این عمل در ظاهر زشت در آخر امر بسیار هم به نیکو ختم به خیرشود؟ اگر چنین شد پس ما قاتل را چرا مجازات کردیم؟ کسی را که جز خدمت کاری نکرده؟؟؟ (البته همیشه امکان این هم هست که این اتفاق نیفتد! به قولی الله اعلم)
----------------------------------------------------------------------
من نه!
● تا حالا با خودت لج کردی؟
من نه!
پروانه و ماه
● قرار بود ماه بخوره به زمین! همه واسساده بودیم و نگاه میکردیم... شب 14 بود... اما هیچ ماهی تو آسمون نبود... یه دفه یه هلال خیلی نازک نورانی دیدم... داد زدم ماه... ماه.... انگاری واقعا ماه بود... اما هلال هی داشت نازک تر میشد... ناخودآگاه سرم رو چرخوندم.. یه قرص ما کامل یک کم اونور تر تو آسمون پیدا شده بود... قرص ماهی که داشت بزرگتر میشد....
--------------------------------------------------------------
دو تا پروانه بودن.... بالای طاقچه ی در نشسته بودن... در مثل درهای قدیمی بود اما خوب بالاش هم یک طاقچه داشت که چند تا گلدون و دو تا پروانه روش بود... اول نفهمیدم که اوناپروانه اند... داشتم تو اتاق راه میرفتم که دیدم یه پروانه ی گنده جلوی پام افتاده زمین... داد زدم... سهند.. سهند... بیا این پروانه هه ره ببین... سهند یه نگاهی کرد و گفتن... این که چیزی نیست... دو تا هم بالای طاقچه ی در نشستن... بعد بال پروانه گنده رو گرفت وی یه تکونی داد...من که از حشرات چندشم میشد، به پروانه هه دست هم نمیزدم... یهو به دلم زد که بگذارمش پیش اون دو تای دیگه... از دو تا بالش گرفتم و با حالتی که برام خیلی چندش آور بود بلندش کردم و بردمش تو اتاقی که دم درش دو تا پروانه بودند و انداختمش زمین... یهو دیدم بیجون شده... ترسدیم.. خواستم داد بزنم که تکون خورد ... پروانه زنده بود....
--------------------------------------------------------------
هر دوی اینها خواب بودند که امشب دیدم... خواستم بنویسم... چون دوستش داشتم.. همین
"The Winner Takes It All" by ABBA
●
I don't wanna talk About the things we've gone through Though it's hurting me Now it's history I've played all my cards And that's what you've done too Nothing more to say No more ace to play The winner takes it all The loser standing small Beside the victory That's her destiny I was in your arms Thinking I belonged there I figured it made sense Building me a fence Building me a home Thinking I'd be strong there But I was a fool Playing by the rules The gods may throw a dice Their minds as cold as ice And someone way down here Loses someone dear The winner takes it all The loser has to fall It's simple and it's plain Why should I complain. But tell me does she kiss Like I used to kiss you? Does it feel the same When she calls your name? Somewhere deep inside You must know I miss you But what can I say Rules must be obeyed The judges will decide The likes of me abide Spectators of the show Always staying low The game is on again A lover or a friend A big thing or a small The winner takes it all I don't wanna talk If it makes you feel sad And I understand You've come to shake my hand I apologize If it makes you feel bad Seeing me so tense No self-confidence But you see The winner takes it all The winner takes it all...
این است عشق من...
● این است عشق من
تصویر صاف آینه ای که در آن فقط زیبایی خود را خواهی دید....
این است عشق من....
چتری چنان بر فراز سرت خواهم شد
که هیچ بارانی ... هیچ طوفانی را حتی هرگز حس نکنی
این است عشق من....
دستی که دست تو را بگیرد و قلبت را حس کند....
این است عشق من....
اگر در راه خویش فرش های قرمز بر سر راهت دیدی...
یا قدمگاه خود را گلبرگ های گل سرخ....
تعجب نکن که کار کیست....
زیرا برای او که عاشقست ، بیان عشقش به معشوق،
هرگز آسان نیست....
زیرا عشق حقیقی در کلام نمیگنجد که بتوان بیانش کرد.
و چقدر کسانی که سعی در بیان کردند...اما
چون سعی بر باطل کردند.... معشوق را از خود راندند....
و چه عاشق ها که از ترس راندن معشوق عشق در دل دفن کردند
به سان کودکی که از ترس پاره شدن توپش... هرگز با آن بازی نکرد...
این است عشق من....
فنای من برای بقای تو...
● وقتی میگن به آدم دنیا فقط دو روزه... آدم دلش میسوزه....ای خدا... ای خدا.... ای....
آدم که به گذشته یه لحظه چشم میدوزه... بیشتر دلش میسوزه... ای خدا... ای خدا.... ای....
صدای عارف به آدم حال دیگه ای میده... اونطوری که آدم دلش میخواد بعضی وقتها بغضی پنهان رو از دلش آزاد کنه... به قولی آدم دلش هوس چایی و سیگار میکنه... که لب پنجره بشینه و بارون رو نگاه کنه.... آهنگ عارف روبگذاره رو تکرار و یک دست چای داغ و یک دست سیگار...
سیاوش کسرایی- آرش
● برف می بارد؛ برف می بارد بر روی خار و خارا سنگ. کوه ها خاموش، دره ها دل تنگ، راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ... بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی، یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد، رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان، ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟ آنک آنک کلبه ای روشن، روی تپه ، روبروی من ... در گشودندم. مهربانی ها نمودندم. زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز، در کنار شعله آتش، قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:
« ... گفته بودم زندگی زیباست . گفته و نا گفته ، ای بس نکته ها کین جاست. آسمان ِ باز؛ آفتاب ِ زر؛ باغ ها گل؛ دشت ها بی درو پی کر؛ سر برون آوردن گل از درون برف؛ تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛ بوی خاک عطر باران خورده در کهسار؛ خواب گندمزارها در چشمه مهتاب؛ آمدن ، رفتن ، دویدن؛ عشق ورزیدن؛ در غم انسان نشستن؛ پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛ کار کردن، کار کردن؛ آرمیدن؛ چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن؛ جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن؛ گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛ همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛ در تله فتاده آهو بچگان را شیر دادن؛ نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛ گاه گاهی، زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته، قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن؛ بی تکان گهواره رنگین کامان را در کنار بام دیدن، یا شب برفی پیش آتش ها نشستن، دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن ... آری آری ، زندگی زیباست. زندگی آتش گهی دیرنده پا بر جاست. گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست. ورنه ، خاموش است و خاموشی گناه ماست ».
پیرمرد آرام و با لبخند، کنده ای در کوره افسرده جان افکند. چشمهایش در سیاهی های کومه جستجو می کرد؛ زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد : « زندگی را شعله باید بر فروزنده؛ شعله ها را هیمه سوزنده. جنگلی هستی تو، ای انسان ! جنگل، ای روییده آزاده، بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان، آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید، چشمه ها در سایبان های تو جوشنده، آفتاب و باد و باران بر سرت افشان، جــــان تو خدمتگر آتش ... سربلند و سبز باش ، ای جنگل ِ انسان ! « زندگانی شعله می خواهد » ، صدا سر داد عمو نوروز، شعله ها را هیمه باید روشنی افروز . کودکانم ، داستان ما ز آرش بود. او به جان خدمتگزار باغ آتش بود . روزگار تلخ و تاری بود . بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره . دشمنان بر جان ما چیره. شهر سیلی خورده هذیان داشت؛ بر زبان بس داستان های پریشان داشت . زندگی سرد و سیه چون سنگ ، روز بدنامی ، روز گار ننگ . غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛ عشق در بیماری ِ دل مردگی بیجان . فصل ها فصل زمستـــــان شد ، صحنه گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد. در شبستان های خاموشی، می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی. ترس بود و بال های مرگ، کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ. سنگر آزادگان خـــــــاموش؛ خیمه گاه دشمنان پر جوش. مرزهای مــــُـلک، همچو سر حدات دامن گستر اندیشه، بی سامان. برج های شهر، همچو باروهای دل، بشکسته و ویران. دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو ... هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت. هیچ دل مهری نمی ورزید. هیچ کس دستی به سوی کی نمی آورد. هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید. باغ های آرزو بی برگ، آسمان اشک ها پر بار. گر مرو آزادگان در بند، روسپی مردمان در کار ... انجمن ها کرد دشمن، رایزن ها گرد هم دشمن، تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند، هم به دست ما شکست ما براندیشند. نازک اندیشا نشان بی شرم، که مبادشان دگر روز بهی در چشم ، یافتند آخر فسونی را که می جستند ... چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جستجو می کرد، وین خبر را هر دهانی زیر گوشی باز گو می کرد: « آخرین فرمان، آخرین تحقیر... مرز را پرواز تیری می دهد سامان! گر به نزدیکی فرود آید، خانه هامان تنگ ،آرزومان کور... ور بپرد دور، تا کجا؟... تاچند؟ آه... کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان؟ هر دهانی این خبر را بازگو می کرد.» پیر مرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می سایید. از میان درهای دور، گرگی خسته می نالید. برف روی برف می بارید. باد بالش را به پشت شیشه می مالید. صبح می آمد – پیر مرد آرام کرد آغاز ، پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست ، دشت نه دریایی از سر باز ... آسمان الماس اختر های خود را داده بود از دست. بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح ، باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز، لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور، دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر، کودکان بر بام، دختران بنشسته بر روزن، مادران غمگین کنار در. کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته. خلق، چون بحری بر آشفته، به جوش آمد، خروشان شد، به موج افتاد، برش بگرفت و مردی چون صدف از سینه بیرون داد ، منــــــــــــــم آرش - چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن - «منم آرش ، سپاهی مرد آزاده ، به تنها تیر ترکش ، آزمون تلختان را ، اینک آماده. مجوییدم نسب ، فرزند رنج و کار، گریزان چون شهاب از شب ، چو صبح آماده دیدار. مبــــــارک بـــــــــاد آن جامه که اندر رزم پــــوشندش گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش. شما را باده و جامه ، گوارا و مبارک باد! دلم را در میان دست می گیرم و می فشارمش در چنگ، دل، این جام پر از کین پر از خون را، دل، این بی تاب خشم آهنگ ... که تا نوشم به نام فتحتان در بزم، که تا کوبم به جام قلبتان در رزم ! که جام کینه از سنگ است . به بزم ما و رزم ما ، سبو و سنگ را جنگ است. درین پیکار، در این کار، دل خلقی است در مشتم، امید مردمی خاموش هم پشتم. کمان کهکشان در دست، کما نداری کمانگیر م. شهاب تیز رو تیرم، ستیغ سربلند کوه ماوایم، به چشم آفتاب تازه رس جایم. مرا تیر است آتش پر ، مرا باد است فرمان بر. ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست. رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست. در این میدان، بر این پیکار هستی سوز سامان ساز، پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز» پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد، به آهنگی دگر گفتاری دیگر کرد: «درود، ای واپسین صبح، ای صحر بدرود! که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود. به صبح راستین سوگند! به پنهان آفتاب مهر بار پاک بین سوگند! که آرش جان خود در تیر خواهد کرد، پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند. زمین می داند این را، آسمان ها نیز، که تن بی عیب و جان پاک است. نه نیرنگی به کار من، نه فسونی؛ نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است». درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش. نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش. « ز پیشم مرگ، نقابی سهمگین بر چهره می آید. به هر گام هراس افکن، مرا با دیده خون بار می پاید. به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد، به راهم می نشیند راه می بندد؛ به رویم سرد می خندد؛ به کوه و دره می ریزد طنین زهرخنــــدش را، و بازش باز می گیرد. دلم از مرگ بیزار است ؛ که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است. ولــــــــی، آن دم که ز اندو هان روان زندگی تار است ؛ ولــــــــی، آن دم که نیکی و بدی راگاه پیکار است ؛ فرو رفتن به کام مـــــــــرگ شیرین است. همان بایسته آزادگی این است. هزاران چشم گویا و لب خاموش مرا پیک امید خویش می دانند، هزاران دست لرزان و دل پرجوش گهی می گیر دم، گهی پیش می راند، پیش می آیـــــــــم ؛ دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم. به نیروی که دارد زندگی در چشم و در لبخند، نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند» نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد. به سوی قله ها دستان زهم بگشاد: «برآ ، ای آفتاب ای چشمه امید برآ ، ای خوشه خورشید! تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب. برآ، سر ریز کن، تا جان شود سیراب. چو پا در مرگی تند خو دارم، چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم، به موج روشنایی شست و شو خواهم، ز گلبرگ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم. شما، ای غله های سرکش و خاموش، که پیشانی به تندر های سهم انگیز می سایید، که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی، که سیمین پایه های روز زرین را بر روی شانه می کوبید؛ که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرد، غرور و سر بلندی هم شما را باد ! امیدم را بر افرازید، چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید. غرور م را نگه دارید، به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید». زمین خاموش بود و آسمان خاموش. تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش. به یال کوه ها لرزید کم کم پنجه خورشید. هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید. نظر افکند آرش سوی شهر، آرام. کودکان بر بام؛ دختران بنشسته بر روزن؛ مادران غمگین کنار در، مردها در راه. سرود بی کلامی، با غمی جان کاه، ز چشمان بر همی شد با نسیم صبحدم همراه. کدامین نغمه می ریزد، کدام آهنگ آیا می تواند ساخت، طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند؟ طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟ دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز، راه وا کردند. کودکان از بام ها او را صدا کردند. مادران او را دعا کردند. پیرمردان چشم گرداندند. دختران، بفشرده گردنبندها در مشت، همره او قدرت عشق و وفا کردند. آرش، اما همچنان خاموش از شکاف دامن البرز بالا رفت. و از پی او، پرده های اشک پی در پی فرود آمد». بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز، خنده بر لب، غرقه در رویا. کودکان، با دیدگان خسته و پی جو، در شگفت از پهلوانی ها. شعله های کوره در پرواز. باد در غوغا. «شامگاهان، راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها، پی گیر، باز گردیدند، بی نشان از پیکر آرش، با کمان و ترکشی بی تیر. آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش، کار صدها صدهزاران تیغه شمشیر کرد آرش. تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون، به دیگر نیم روزی از پی آن روز، نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند. و آن جا از ان پس، مرز ایرانشهر و توران نامیدند. آفتاب، در گریز بی شتاب خویش، سال ها بر بام دنیا پا کشان سر زد. ماهتاب، بی نصیب از شب روی هایش، همه خاموش، در دل هر کوی هر برزن، سر به هر ایوان هر در زد. آفتاب و ماه را درگشت، سال ها بگذشت. سال ها و باز، در تمام پهنه البرز، و این سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید، وندرون درهای برف آلودی که می دانید، رهگذرهای که شب در راه می مانند نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند، و نیاز خویش می خواهند. با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ. می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه؛ می دهد امیـــــــد، می دهد راه ». در برون کلبه می بارد. برف می بارد بر خار و خاراسنگ. کوه ها خاموش دره ها دلتنگ. راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ... کودکان دیریست در خوابند، در خواب است عمو نوروز، می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان. شعله بالا می رود پر سوز
...
● دیر هنگامی بودم که بی هیچ توقعی به کورسوی چراغی بسنده کرده بودم ، که نه کسی مرا پیدا شود که خویشتن خویشم شود و نه یاری ، عیاری که در دستانش حس اسیری کنم و در قبلش اوج پرواز را تجربه کنم. مرا دیگر نه امید خبری بود از قاصدکی و نه توان ساختن قصری دوباره از جنس عشق . اما تو آمدی.... تو آمدی و بیت آخرین شعر من گشتی.... تو آدمی و از پرواز برایم گفتی ... از سفر... از آن سوی ابرها.... تو آمدی و همه آفتابم گشتی. مرا از شب تیره ی افسردگی خلوت و نا امیدیم برون کردی و در شامگاهان امواج گیسوانت به آرامش رساندی. و این نخستین باریست که میتوان عاشق باشم ... عاشق باشم و خودم باشم....
● Everybody believes that I am kind!!! Everybody says that! Just one person has suspected that! Is that the real me? Right now she is slept and I am trying to type as silent as I can.... This remembers me of 7 years ago... When.... I should not be angry... But there is something... or to be more accurate, there are things that have made me angry and I have no clue what they are at the first thaught. The only think I know is that I am angry....(I know this is bulshit!!!! You believe why you are angry!!!) By time lapse, I am earning many experiences, and these experiences are teaching me how to be more selfish!!! People just live the life the way the enjoy it, no matter of what this method does to others.... People are not consistent... They do not have integrity in their lives... Even I do not have integrity in many parts of my life!! But I do not let this affect others lives!
نقاب.....
● ای بازیگر گریه نکن ما هممون مثل همیم... صبحا که از خواب پا میشیم... نقاب به صورت میزنیم... یکی معلم میشه و یکی میشه خونه به دوش... یکی ترانه ساز میشه یکی میشه غزل فروش کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورت های ماست گریه ها پشت نقاب مثل همیشه بی صداست (سیاوش قمیشی)
قدیما....
● شهر شب با مردم چشمک زنش.... غصه هامو ریخته توی دامنش... ازدحام کوچه های بیکسی.... پر شده از یک بغل دلواپسی....
ذهن دیوانه
● ترسم که اشک در غم ما پرده در شود این راز سر به مهر به عالم ثمر شود گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود و لیکن به حون جگر شود...
------------------------------------------- در نظر بازی ما بی خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند... ------------------------------------------- شهاب با خودت صادق باش.... خودتم میدونم... منم میدونم.... تو دیگه... دیگه ...دیگه اون آدم نیستی و این اصلا خوب نیست... شهاب! یادت باشه!! حرف شریعتی یادت نره... آره خوب.. از شریعتی خیلی خوشت نمیاد... اگه حرف درست رو باید قبول کرد.... -------------------------------------------- آدما چه زود عوض میشن... چقدر راخت میشه به زمان شک کرد... به قول فریدون مشیری.... عشق مثل حوی آب میمونه... رد میشه و میره... تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است.... باش فردا که دلت با دگران است....
-------------------------------------------- هممون فیلم بازی میکنیم... یه نقاب زدیم و پشتش داریم ادای تصویر موهوم در تفکراتمون رو در میاریم... بعضیا موفق میشن... بعضیا.... نه.... -------------------------------------------- یادت باشه... تو هم اینکاره ای.... یادت باشه فقط این نقش رو می خوای کوتاه مدت بازی.... نکنه بری تو حس و در نیای.... خبط و خطاش پای خودشون... خواستن این کاری بکنی...پس بکن... یا علی....!
...
● بازی سر برد و باخت نیست... هیچ وقت هم نبود... حداقل این یه بازی سر برد و باخت نیست... میشه گفت هم قواعد خودشو داره و هم... هیچ قاعده ای نداره... اما تو بازی جای اشتباه نیست... فرصت خطا کردن نیست... آب رفته به جوب هیچ وقت بر نمیگرده... اما حسرت آب رفته....!؟ بازی سر زندگیه.... یه دو راهی بیشتر نیست... بخوای تنها باشی باید سرش بشینی و اشک بریزی... بازی سر برد و باخت نیست... اما اگه اشتباه کنی... میشه مثل قمار... همه چیزتو می بازی توش.... و اگه درست بازی کنی... اگه قاعدش رو رعایت کنی... همه چیز فرق میکنه... کم ادمایی پیدا میشن که قاعده ی بازی رو بلد باشن... کم ادمایی پیدا میشن که برای برد و باخت بازی نکن... کم ادمایی پیدا میشن که میوقع بازی شک به دلشون راه ندن... کم ادمایی پیدا میشن که به خاطر فقط و فقط مهر بازی کنن... به حرمت عشق... آدما عوض میشن... اتفاق ها میفته... زمان میگذره.. اما ذاتشون که عوض نمیشه... یه بار که به یکی از عقب بزنی... یعنی بلدی بزنی... اینکاره ای... اونقته که کوه رو هم شاید بتونی جا به جا کنی اما نتونی ذاتت رو عوش کنی... آدما اشتباه میکنن... من آدمم من اشتباه میکنم... در با تخته جور میشه... محور افقی هیچ وقت به نمودار لگاریتم مماس نمیشه... باید سیگما بست... اما اول سعی کرد حل کرد... بعد سیگما بست... اگه نبندی یه جای کار میلگنه... اما اگه مردشی... مثل مرده که جای قلبش خالیه.... نه ببخشید! مثل شازده کوچولو اگه سیگما بستی... اگه بدی ها یه بینهایت بزرگ شدن اگه عشق رو شکوندی... بهش اعتراف کن... اگه مردی... بگو اشتباه کردم... عشق آغوش گرم دخترکان زیبا روی نیست... عشق.... لبهای نرم هوسناک نیست... عشق نفس های گرم تو و من نیست.... عشق حرمت داره... مثل رفاقت... مثل دوست داشتن.... و حرمت حرمت حرمت.... به قول ارش... نه به قول ناظم... کایک....کای...کا....ک... .... حرمت هم همینطوری میمیره.... تو عشق یه سماجته... اقای هراتی میگفت... استاد... سماجتو تو صورت عاشق میشه دید.... یه شونس... که بهش تکیه کنی... یه چتره... که رو معشوق بگیری....تا هیچ وقت خیس نشه ...و هرگز نفهمه چی شد که زیر بارون به این تندی... خیس نشد... به قول اقای اسدلله زاد... بعضی وقتها میبینی یکی یه دختر زشت رو بغل میکنه و میپرسته... عاشق نباشی... هیچ وقت نمیفمی... عاشق نباشی.... هیچ وقت نمیفهمی... هیچی نمیفهمی... عشق یه بیت حافظه... وقتی میگه... آن سفر کرده که صد قافله.... عشق... راستی... حسادت... از طبعات عشقه.... ترس از دست دادن... و وقتی نقاب به چهره ات میکشی... که از ترس از دست دادن کسی.... راز قلبت رو پنهان کنی... عشق عمو حسینه.... تلخی شراب.... عشق اون پیر مرد و پیر زنی اند... که با دستهای خودمون... تیشه به ریششون زدیم... عشق... اون روزای خوبیه که دیگه میاد... عشق وقتی هست که حرمت هست... و وقتی حرمت نیست....!!؟؟ عشق بارونه.... روز آفتابی... عشق یه گل رز آبیه... با دو تا قو... رو یه دریاچه... نصف شب... عشق وقتیه که دستشو که گرفتی... دلی هری میرزیه...
● کاش میشد... اما نمیشه... نمیشه بیای دوباره... نمیشه دستات تو گلدون... گلهای مریم بذاره... کاش میشد.. اما نمیشه... این مرام روزگاره...
● 
● آهنگ آشنا آوای یار و همصدای گذشته ای در گوش من فریاد میزند گفتی که شاد باش گقتی به مردمان خسته و دل مرده ی زمان لبخند هدیه کن بی فکر غم بخوان نغنه ای که در یکاتای صحنه ی هنرمندی خودت مردم به ذهن خود بسپارند نغمه ات گفتم به روی چشم اما تو و خدا این را نیز برایم بگو عزیز در این دیار غریب و هوای سرد اشفته دل یا که خسته جان با فکر پر ز تشویش و بی خاطرات کوله به پشت شده جز بر اشک جاری به گونه ام بر چه نثار کنم خنده های خود؟؟ چگونه ننالم از هوای خود؟ ------------------------ ها؟ گفتی که از نشاط و محبت بگویمت؟؟؟ گفتی که از عشق و از غرور حکایتی پر شور و پر هیاهو بگویمت؟؟ کو عشق ای عزیز؟؟؟ آن مهر بی دلیل؟ طنز است ومسخره !!! تنها دلیل تمسخر است یا زهرخند بر لبم!!! -------------------------- ریشه به خاک گرم دواندیم بی صدا فریاد میرسید.... طوفان! طوفان! چه زود بار رفتن به کول خود بستیم و زین دیار رفتیم بی صدا اما چه سود که در این خاک پر گهر بی ریشه آمدیم آری ! فراموش کردیم که با خود بیاوریم آنچه که در قلب خاک گرم... فراموش کرده ایم...
ترا من چشم در راهم
●
ترا من چشم در راهم
شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
آی آدم ها
●
آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید
که گرفت استید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بی هوده جان، قربان!
آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده.
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون
می کند زین آب، بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدم ها!
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش.
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:
«آی آدم ها».
و صدای باد هر دم دل گزاتر
و در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این ندا ها:
«آی آدم ها»...
ای مرز پر گهر
●
فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم
و هستیم به یک شماره مشخص شد
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 سکن تهران
دیگر خیالم از همه سو راحت است
آغوش مهربان مام وطن
پستانک سوابق پر افتخار تاریخی
لالایی تمدن و فرهنگ
و جق و جق جقجقه قانون ...
آه
دیگر خیالم از همه سو راحتست
از فرط شادمانی
رفتم کنار پنجره با اشتیاق ششصد و هفتاد و هشت بار هوا را که از اغبار
پهن
و بوی خکروبه و ادرار ‚ منقبض شده بود
درون سینه فرو دادم
و زیر ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاری
و روی ششصد و هفتاد و هشت تقاضای کار نوشتم : فروغ فرخزاد
در سرزمین شعر و گل و بلبل
موهبتیست زیستن ‚ آن هم
وقتی که واقعیت موجود بودن تو پس از سالهای سال پذیرفته میشود
جایی که من با اولین نگاه رسمیم از لای پرده ششصد و هفتاد و هشت شاعر
را می بینم
که حقه باز ها همه در هیات غریب گدایاین
در لای خکروبه به دنبال وزن و قافیه می گردند
و از صدای اولین قدم رسمیم
یکباره از میان لجنزارهای تیره ششصد و هفتاد و هشت بلبل مرموز
که از سر تفنن خود را به شکل ششصد و هفتاد و هشت کلاغ سیاه پیر در
آورده اند
با تنبلی به سوی حاشیه روز می پرند
و اولین نفس زدن رسمیم
آغشته می شود به بوی ششصد و هفتاد و هشت شاخه گل سرخ
محصول کارخانجات عظیم پلاسکو
موهبتیست زیستن آری
در زادگاه شیخ ابودلقک کمانچه کش فوری
و شیخ ‚ ای دل ‚ ای دل تنبک تبار تنبوری
شهر ستارگان گران ‚ وزن ساق و باسن و پستان و پشت جلد و هنر
گهواره مولفان فلسفه ی ای بابا به من چه ولش کن
مهد مسابقات المپیک هوش - وای
جایی که دست به هر دستگاه نقلی تصویر و صوت میزنی از آن
بوق نبوغ نابغه ای تازه سال می اید
و برگزیدگان فکری ملت
وقتی که در کلاس کابر حضور می یابند
هر یک به روی سینه ششصد و هفتاد و هشت کباب پز برقی و بر دو دست ششصد و
هفتاد و هشت ساعت ناوزر ردیف کرده و میدانند
که ناتوانی از خواص تهی کیسه بودنست نه نادانی
فاتح شدم بله فاتح شدم
کنون به شادمانی این فتح
در پای اینه با افتخار ششصد و هفتاد و هشت شمع نسیه می افروزم
و می پرم به روی طاقچه تا با اجازه چند کلامی
در باره فوائد قانونی حیات به عرض حضورتان برسانم
و اولین کلنگ ساختمان رفیع زندگیم را
همراه با طنین کف زدنی پر شور
بر فرق فرق خویش بکوبم
من زنده ام بله مانند زنده رود که یکروز زنده بود
و از تمام آن چه که در انحصار مردم زنده ست بهره خواهم برد
من می توانم از فردا
در کوچه های شهر که سرشار از مواهب ملیست
و در میان سایه های سبکبار تیرهای تلگراف
گردش کنان قدم بردارم
و با غرور ششصد و هفتاد و هشت بار به دیوار مستراح های عمومی بنویسم
“خط نوشتم که خر کند خنده”
من می توانم از فردا
همچون وطن پرست غیوری
سهمی از ایده آل عظیمی که اجتماع
هر چارشنبه بعد از ظهر ‚ آن را
با اشتیاق و دلهره دنبال میکند
در قلب و مغز خویش داشته باشم
سهمی از آن هزار هوس پرور هزار ریالی
که می توان به مصرف یخچال و مبل و پرده رساندش
یا آنکه در ازای ششصد و هفتاد و هشت رای طبیعی
آن را شبی به ششصد و هفتاد و هشت مرد وطن بخشید
من می توانم از فردا
در پستوی مغازه خاچیک
بعد از فرو کشیدن چندین نفس ز چند گرم جنس دست اول خالص
و صرف چند بادیه پپسی کولای ناخالص
و پخش چند یا حقو یا هو و وغ وغ و هو هو
رسما به مجمع فضلای فکور و فضله های فاضل روشنفکر
و پیران مکتب داخ داخ تاراخ تاراخ بپیوندم
و طرح اولین رمان بزرگم را
که در حوالی سنه یکهزار و ششصد و هفتاد و هشت شمسی تبریزی
رسما به زیر دستگاه تهیدست چاپ خواهد رفت
بر هر دو پشت ششصد و هفتاد و هشت پکت
اشنوی اصل ویژه بریزم
من می توانم از فردا
با اعتماد کامل
خود رابرای ششصد و هفتاد و هشت دوره به یک دستگاه مسند مخمل پوش
در مجلس تجمع و تامین آتیه
یا مجلس سپاس و ثنا میهمان کنم
زیرا که من تمام مندرجات مجله هنر و دانش و تملق و کرنش را می خوانم
و شیوه درست نوشتن را می دانم
من در میان توده سازنده ای قدم به عرصه هستی نهاده ام
که گرچه نان ندارد اما به جای آن میدان دید و باز و وسیعی دارد
که مرزهای فعلی جغرافیاییش
از جانب شمال به میدان پر طراوت و سبز تیر
و از جنوب به میدان باستانی اعدام
و در مناطق پر ازدحام به میدان توپخانه رسیده ست
و در پناه آسمان درخشان و امن امنیتش
از صبح تا غروب ششصد و هفتاد و هشت قوی قوی هیکل گچی
به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته
آن هم فرشته از خک وگل سرشته
به تبلیغ طرح های سکون و سکوت مشغولند
فاتح شدم بله فاتح شدم
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 سکن تهران
که در پناه پشتکار و اراده
به آن چنان مقام رفیعی رسیده است که در چارچوب پنجره ای در
ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متری سطح زمین قرار گرفته ست
و افتخار این را دارد که می تواند از همین دریچه نه از راه پلکان خود
را
دیوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند
و آخرین وصیتش اینست
که در ازای ششصد و هفتاد و هشت سکه حضرت استاد آبراهام صهبا مرثیه ای
به قافیه کشک
در رثای حیاتش رقم زن
حلقه
●
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است
|